نامهربون
امشب برای بودنت تا صب با سازم میزنم
برات هزارتا شعر میگم تا بدونی دوستت دارم
یادم میاد پشت سرم با چشم گریون داد زدی تو جوا اشک من به قلب من تو سنگ زدی
نامهربون اینجوریه ...........رسم و رسومه عاشقی .................میگی هنوز دوست دارم من که ندیدم اینجوری
گفتی بیا تموم کنیم ترس از حسودا نکنیم اگه بخوای باز میتونی بدم به چنگم بیاری
تو رو قسم دادم به جون جفتمون به تموم لحظه خاطراتمون اما تو گفتیس نمیشی
ایجا باید تموم بشه
+ نوشته شده در جمعه چهاردهم تیر ۱۳۹۲ ساعت 10:51 توسط عبدالرشيد
|